تبليغاتX
دانشجویان مهندسی کامپیوتر
12:34 بعد از ظهر شنبه 1387/09/30

حافظ,گروسی,دکتر انوشه!
 

این شعر حافظ رو شنید که که میگه:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

گروسی شاعر معروف کردستان برای جواب دادن به این بیت حافظ هم یه بیت سرودند که جالب به نظر می رسه:

اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر وپا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمرقتند و بخارا را

و اینبار جالبتر اینه که دکتر انوشه هم از این موضوع بی خیال نگذشت و جوابی برای گروسی شاعر کردستان هم داشت. این هم جالبه:

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل مارا

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و  دست و تن و پا را به خاک گور  می سپارند

نه بر آن مه لقای ما که  شور افکند دنیارا

 شما جوابی ندارین؟

************************************************

اینم جوابی که یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن:

"جوابیه ی آصف به دکتر انوشه

اگر آن مهرخ خوافی بدست آرد دل مارا
نثار مقدمش سازم شهنشاهی عالم را
اگر حافظ بدو بخشد سمرقند و بخارا را
و یا آن کرد گروسی تن و جان و سر و پا را
وگر با فخر می بخشد انوشه روح و معنا را
دم از قیمت زنند آخر برای درّ بی همتا
ولی آصف که می گوید شهنشاهی عالم را
بدو بخشد تن و معنا،بهشت و عرش اعلا را

امیدوارم این چهار بیتی را تقدیم استاد بزرگوار دکتر انوشه بفرمایید
با تشکر غلامرسول بهجتی (آصف) دانشجوی ارشد جغرافیا"

 

 

10:23 بعد از ظهر چهارشنبه 1387/01/14

باز کن پنجره ها را...
باز کن پنجره‌ها را که نسيم
 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرد
 و بهار
 روي هر شاخه کنار هر برگ
 شمع روشن کرده است
 همه چلچله ها برگشتند
 و طراوت را فرياد زدند
 کوچه يکپارچه آواز شده است
 و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
 گل به دامن کرده است
 باز کن پنجره‌ها را اي دوست
 هيچ يادت هست
 که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
 برگ ها پژمردند
 تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 که توي تاريکي شب هاي بلند
 سيلي سرما با تاک چه کرد؟
 با سر و سينه گل هاي سپيد
 نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 حاليا معجزه باران را باور کن
 و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
 و محبت را در روح نسيم
 که در اين کوچه تنگ
 با همين دست تهي
 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرند
 خاک جان يافته است
 ت
و چرا سنگ شدي؟
 تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟
 باز کن پنجره را
 و بهاران را
 باور کن!

فریدون مشیری

 

12:38 بعد از ظهر چهارشنبه 1386/11/24

قطعه ادبی (مجموعه دو بیت ها)

قطعه ادبی (مجموعه دو بیت ها)

توضیح:من اصولا اهل نوشتن مطالب ادبی نیستم٬ یعنی اصلا بلد نیستم بنویسم ولی مثل همه فارسی زبونای دیگه از خوندن مطالب ادبی مثل قطعات ادبی٬ شعرهای پرمفهوم و ... لذت می برم. به همین خاطر هم براتون یه سری از بهترین دو بیت هایی (نه دوبیتی ها) که تا حالا شنیدم چه از لحاظ مفهومی و پند و اندرزی که میشی از اونا گرفت و چه از لحاظ زیبایی ادبی براتون گذاشتم. این ها دوبیتی یا قصیده نیست و ممکنه از یه شعر بلند گرفته شده باشه. ضمنا من شاعر خیلی از این دو بیت ها را هم نمی دونم کی هست ولی برام مهم اینه که زیباست.

پیشنهاد می کنم یه وقت بذارید و حتما این شعر ها رو بخونید٬ پشیمون نمی شید. اگر هم خوشتون اومد٬ حتما نظرتون را برام بذارید. خوشحال می شم.

 

با خلق ] خدا [ سخن به شیرینی کن

اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن

تا بر سر دیده جا دهندت مردم

چون مردم دیده ترک خودبینی کن

 

***

 

ای غم اگر چه عهد تو بشکسته ام به می

نازم تو را که بر سر پیمان نشسته ای

ای اشک هر چه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای

 

***

 

بر در کس نرو ز بهر طمع

تا ز در همچو سگ نرانندت

گر شوی گوشه گیر چون ابرو

بر سر دیده ها نشانندت

بقیه شعر ها در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
8:14 بعد از ظهر یکشنبه 1386/11/21

قانون شکنی!!!

 

از پشت قاب پنجره وقتی که خندیدی

یک دل نه صد دل عا... نگو این را نفهمیدی

 

آرامشت را خوب من٬ هر روز می دیدم

تو آن همه دلواپسی ها را نمی دیدی؟؟

 

گلدان قلبم بود و بذر مهر ورزیدن

بر دانه ی مهر خودت هر روز تابیدی٬

 

تا اینکه کم کم رنگ و رویت مهربان تر شد

تا اینکه کم کم شعرهایم را پسندیدی

 

پهنای کوچه کمتر از دلبستگی ها بود

وقتی که از باغ نگاهم میوه می چیدی...

 

***

حالا که دیگر٬ قدر شعرم را نمیدانی

حالا که از رسم و رسوم عشق٬ رنجیدی

 

حالا که جز این بی قواره آسمان من

در آسمان هر کس و ناکس درخشیدی٬

 

رفتم که دیگر بر نگردم٬ نه نمانده هیچ

بحث و سوال و پاسخ و ابهام و تردیدی

 

ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒ ط

نه جان من... حرف مرا هرگز نفهمیدی ....

9:21 بعد از ظهر یکشنبه 1386/08/20

داستان

روز قسمت بود.

خدا هستي را قسمت ميکرد.

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد .

سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.

و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.

يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.

نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....

تنها کمي از خودت.

تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.

حتي اگر به قدر ذره اي باشد .

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي

و رو به ديگران گفت:

 کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

10:35 قبل از ظهر شنبه 1386/07/21

بخشی از کتاب شازده کوچولو!

سلام دوستان عزیز

عید سعید فطر بر همتون مبارک

عید هم که بی عیدی نمیشه٫نه!

میخوام بخشی از داستان معروف و زیبای شازده کوچولو رو بهتون تقدیم کنم(اگه قبول کنین)

یکم طولانیه ولی بخونید ضرر نمیکنید... 

 

شازده کوچولو

 

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت:  
-سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی!

....


ادامه مطلب
2:41 قبل از ظهر چهارشنبه 1386/06/21

بیش از همیشه به تو محتاجم دستم را بگیر!

میخواهم ستایشت کنم ولی دستهایم می لرزد، پاهایم ناتوان است ، زبانم در دهان نمی چرخد و دستانم خالی تر از همیشه ...

 می آیم اگرچه دست هایم مثل همیشه خالیست؛ اگرچه چشم هایم مثل همیشه از طراوت باران بی بهره است ؛ اگرچه شانه هایم از سنگینی بار گناهان خمیده است؛ می آیم اگر چه سیاه نامه تر از همیشه ام و بی پروبال تر از همیشه ولی می دانم که مرا از بارگاه خویش نمیرانی. پس امیدوارتر از همیشه می آیم !

الهی درهای خیر و برکت وگشایش را به رویم باز کن و هر کار سختی را بر من آسان گردان.

خدایا! تو که همه امور به دست توست، زبان بد گویان من را ببند و شر هر دشمن و ستمگری را از من دفع گردان.

الهی! تو را به حرمت ماه رمضان ، به حرمت خانه کعبه گناهانم را بیامرز و مرا از عذابت در پناه گیر.و از میان همه نعماتت خواهان رضایتت از خودم هستم.

خدایا! همه کدورت ها و ناراحتی که بین من و دیگران هست را به حرمت این ماه و این روزهای عزیز برطرف گردان.

الهی! هر آنچه که بین من وتو و میان من و عبادت تو جدایی می افکند را از من دور کن.

 

 

حلول ماه مبارک رمضان گرامی باد

 

9:4 قبل از ظهر چهارشنبه 1386/06/14

با من تماس بگیر خدایا!
 فرستنده : مرضیه زارعی


شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند، آن وقت
من اشتباه می كنم و او
از اشتباه های دلم
خوشحال می شود
.
دیروز یك فرشته به من می گفت
:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟
!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت
را
روی پیام گیر دلم بگذار

1:12 قبل از ظهر دوشنبه 1386/06/05

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

0:30 قبل از ظهر جمعه 1386/05/19

 این شعر رو تقدیم میکنم به همه دوستانم ، بخصوص SH ، که دیگه گله نکنه بگه :تو همش به وبلاگ سر میزنی ، مطلب ارسال می کنی، و اصلاْ یادی از ما نمی کنی.

من این تصور رو دارم که از طریق وبلاگ در یک لحظه با همتون در ارتباطم.

 

من دلم می خواهد

      خانه ای داشته باشم در کنار دوستان ؛

              کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام ،

                                                          گل بگو ، گل بشنو ...

                    هرکسی می خواهد وارد خانه پرعشق و صفایم گردد ،

       یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

بر درش برگ گلی میکوبم

      و روی آن با قلم سبز بهار می نویسم :

              ای یار ! خانه ما اینجاست ...

                                                           تا که سهراب نپرسد دیگر :

             خانه دوست کجاست؟! ......

2:27 قبل از ظهر پنجشنبه 1386/05/04

عاشقان عیدتان مبارک
دوست داشتن را از تو آموختم و مهربانی را در کنار تو حس کردم.

فداکاری را در کارهای تو دیدم و صداقت را در عمق چشمان تو یافتم.

به اندازه ی همه ستاره های آسمان دوستت دارم . پدرم روزت مبارک

 

میلاد با سعادت حضرت علی (ع) و روز پدر بر تمامی شیعیان ،بخصوص پدران زحمت کش این مرز و بوم مبارکباد                                  

7:29 بعد از ظهر سه شنبه 1386/05/02

دعاي فرانسيس قديس:

پروردگارا مرا ابزار آرامش خويش قرار بده.

بگذار در هر جا كه نفرت است،عشق درو كنم

وهر جا كه آسيب است عفو،

هر جا شك است ايمان،

هرجا نوميدي است اميد،

هر جا تاريكي است نور وهرجا غم است سرور .

اي پروردگار عالم به من لطف كن تا بيشتر در پي تسكين بخشيدن باشم،

تا آرام شدن

همان طور كه مي فهمم،فهميده شوم

همان طور كه دوست میدارم ،دوست داشته شوم

زيرا در اثر دادن است كه دريافت مي كنم.

در اثر بخشيدن است كه بخشيده مي شوم.

در مرگ خود است كه در زندگي جاودان متولد مي شوم.

 

2:8 بعد از ظهر دوشنبه 1386/05/01

ضیافت عشق

الو ، منزل خداست؟ منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

تو که گفته ای پاسخ سلام واجب است

به ما که میرسد حساب بنده ها جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست ؟

 

 

اعتکاف لحظه ایست برای اندیشیدن و شناخت خود و خدا . فرصتی است برای انس با مناجات و دعا . و هدیه ایست آسمانی برای خلاصی از شرک وگناه و ریا.

اعتکاف ، گشت و گذاریست در کوچه پس کوچه های درون و گشتن در دنیای "تو در توی" دل و شناختن خود و مجادله با نفس و انس با معبود.

 

 

خدای من !

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو ، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

                                                                                                  التماس دعا  

 

 

3:52 بعد از ظهر پنجشنبه 1386/04/28

شب لیله الرغائب(شب آرزوها)

آرزو ان نيست كه بتوان به راحتي ان را بر باد داد و اميد ان نيست كه با كوچكترين حوادث زندگي به ياس و نا اميدي تبديل شود(اريك فروم Erich from)

سلام به خدايي كه هنوز از ما نا اميد نشده

تبريك ميگم به خاطر آمدن ماه رجب اميدوارم  از اين ماه به نحوه  احسن استفاده كنيد و گوهر وجودتونو در اين ماه نوراني كنيد.

 

امشب(اولين شب جمعه ماه رجب)،شب ليلةالرغائب(شب آرزوها)،شبى كه در آن عطاها ومواهب فراوان بدست آيد. در اين شب عزيز، هنگامی‌ كه یك سوم از شب گذشت هیچ فرشته‌ای در آسمانها و زمین نمی‌ماند مگر این كه در كعبه و اطراف آن جمع می‌شوند. آنگاه خداوند بطور غیر منتظره‌ای بر آنان وارد شده و می‌فرماید: ای فرشتگانم! هر چه می خواهید از من درخواست كنید. فرشتگان عرض می‌كنند: حاجت ما این است كه از روزه‌داران رجب درگذری. خداوند می‌فرماید: این كار را انجام دادم. بهتر است در این شب، زیاد بر فرشتگان صلوات فرستاده.

و ما نيز متهم هستيم به گناهان خويش......

متهم هم گاهی دعا می کند ، با هر چه به دلش بنشیند و از زبان هر که خوب سخن بگوید....

با خدایی که که خدای فصل هاست ...

 خدای وصل ها ..........

    پس بياييد با هم بيايم دعا كنيم........

 

در اين شب آرزوها ،آرزومند آرزوهاتونم.

 

 

و فضيلت اعمال اين شب آنقدر زياد است كه گناهان بسيار به سبب آن آمرزيده مي شوند،براي اينكه بدونيد اين اعمال چي هستند روي لينك ادامه مطلب كليك كنيد.


ادامه مطلب
0:22 قبل از ظهر دوشنبه 1386/04/25

زندگي

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتداستاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد .حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد
استاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود .فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييددوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است

 

 

2:1 قبل از ظهر شنبه 1386/04/23

هدیه دلتنگی
چندروزمانده به كريسمس با  تمام پس اندازم به فروشگاهي رفتم تا براي بچه هاي بي سرپرست هديه ي سال نو بخرم. داخل فروشگاه پسركي را ديدم كه دست در دست خانمي با عروسكي در بغل به سمت من مي آمدند ، پسرك عروسك را در آغوش گرفته بود و با صداي بغض آلود  مداوم  به خانمي كه همراهش بود مي گفت : عمه خواهش مي كنم ...

 


ادامه مطلب
5:49 قبل از ظهر جمعه 1386/04/22

قلب در قرآن

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .


ادامه مطلب
9:5 بعد از ظهر چهارشنبه 1386/04/13

مادر

وقتي تو را مي بينم به ياد فطرتم مي افتم که روزگاري از آسمانها هم بالاتر مي زيست. وقتي چشمهاي تو به چشمهايم مي افتد به ياد روزهاي زلال ازل مي افتم که با فرشته ها روي تپه هاي بلورين بهشت به اين سو و آن سو مي دويدم و همصدا با جبرئيل به خداوند سلام مي گفتم.
وقتي به من لبخند مي زني به ياد سالهاي بي گناه کودکي ام مي افتم که زلفهاي درختان را مي بافتم و با رودها به سوي دريا مي رفتم. کوچک ترين دوست من سنجاقکي سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه مي برد و نام گلها را به من ياد مي داد.
تو هر شب برايم از دوست داشتن و مهرباني قصه مي گفتي و ستاره اي را زير بالشم مي گذاشتي تا خوابهاي خوب ببينم. وقتي به آلاله ها شب بخير مي گفتم مي دانستم که فردا خورشيد پلکهاي بسته مرا مي بوسد و از خواب بيدارم مي کند.
مــــــــــادر مهربانم ! اين همه کلمه روشن و اين همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته اي. اگر نفس نوراني تو نبود من همنشين تاريکيها مي شدم و نمي توانستم پنجره اتاقم را باز کنم.
وقتي تو را مي بينم به ياد دستهايت مي افتم که از همه آفريده هاي خدا مهربان ترند. دستهايي که گهواره زندگي را تکان مي دادند تا من بي تابي نکنم.
شاليزارهاي شمال و زنبقهاي کوهي شاهدند که تو طاقت نداشتي گريه مرا ببيني و من اکنون به نخلستانهاي جنوب و جنگلهاي عاشق سوگند مي خورم که هرگز اخم را بر چهره ات ننشانم.


ادامه مطلب
7:56 بعد از ظهر چهارشنبه 1386/04/13

به مناسبت روز مادر

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غصه هايت را مي شستم  اگرگلي بودم شاخه اي از

 خودرا تقديمت مي کردم اگر بهار بودم شکوفه هايم را زير پاهايت پر پر مي کردم اگر ساز

بودمآهنگ عاشقي را برايت مي نواختم ... اما افسوس که نه بارانم ...نه گلم ... نه بهارم و نه

سازم ، اما ... هر چه هستم با تمام وجودم مي گويم  مادر عزيزم دوستت دارم


ادامه مطلب
2:42 قبل از ظهر شنبه 1386/04/09

گر همسفر عشق شدی ،مرد سفر باش

 

لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

- "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:

- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

- "مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن."

 

 


توجه
مسئوليت اطمينان از اطلاعيه ها ، اخبار و بطور كلي مطالب درج شده در اين وبلاگ بر عهده خوانندگان عزيز ميباشد و نويسندگان آن هر گونه مسئوليتي را در اين زمينه از خود سلب مينمايند
اين وبلاگ جهت ارتباط علمي و اطلاع رساني دانشجويان با يكديگر ايجاد گرديده و وبلاگ يا سايت رسمي دانشگاه محسوب نميشود
اين وبلاگ مدير مسئول ندارد و هر نويسنده مطالب ارسالي خود و نظرات خوانندگان در مورد آن را مديريت و بازبيني مينمايد
نقل مطالب ساير سايت/وبلاگها يا لينك به آنها لزوما به معناي تاييد آنها توسط ما نيست
نقل مطالب اين وبلاگ با ذكر نام يا لينك به ما بلامانع است
powered by : Blogfa
All Rights Reserved 2007-2008 © PnuComputerist